نظر و گفتار عرفا و صوفیه در باره ولی:
ولي ـ پير ـ مرشد ـ شيخ ـ راهنماي طريقت: عارف كاملي است كه راه طريقت به نهايت رسانده و واقعيت باطني حاصل نموده و به مقام شهود و فناء في الله و بقاء بالله واصل شده و شايستگي مقام معلّمي و رهبري سالكين الي الله را پيدا نموده است.
طبقات اولیاء:
بزرگان صوفيه براي اولياء، طبقات گوناگوني ذكر نموده اند: ابدال ـ اوتاد ـ نقباء ـ نجباء ـ حواريون ـ رجبيون ـ محدثون ـ صديقون ـ ائمة ـ اقطاب و غير ذلك.
از كشف المحجوب هجويري نقل است كه در شرح صفت و عدد اولياء مي گويد: «از ايشان چهار هزارند كه مكتومانند و مر يكديگر را نشناسند و جمال حال خود هم ندانند و اندر كل احوال از خود و از خلق مستورند و اخبار بدين مورود است و سخن اولياء بدين ناطق، و مرا خود اندر اين معني خبر عيان گشت، الحمدلله.
اما آنچه اهل حلّ و عقدند و سرهنگان درگاه حق جل جلاله سيصدند كه ايشان را «اخيار» خوانند، و چهل ديگر كه ايشان را «ابدال» خوانند، و هفت ديگر كه مر ايشان را «ابرار» خوانند، و چهاراند كه مر ايشان را «اوتاد» خوانند، و سه ديگرند كه مر ايشان را «نقيب» خوانند، و يكي كه او را «قطب» و «غوث» خوانند، و اين جمله مر يكديگر را بشناسند، و اندر امور به اذن يكديگر محتاج باشند و بدين اخبار مروي ناطق است و اهل سنت بر صحت اين مجتمع».
شماره هاي فوق با آنچه كه محيي الدين در جزء ثاني فتوحات نوشته است در بعض موارد اختلاف دارد.
باري از همهﯼ اولياء برتر و بالاتر در هر زمان قطب است كه او وليّ بسيار كامل پرمايهﯼ معمّا آميزي است كه به مراحل عالي كمال رسيده و خود را محور نظام دنيا و آخرت دانسته و مدّعي شاهي و حكم فرمائي برهمه مي باشد.
دكتر غني (از صفحهﯼ 242 ج2 تاريخ تصوف در اسلام) مي گويد: «به عقيدهﯼ صوفيه، اولياء، كساني هستند كه مقام قدسي دارند و به خدا نزديكند و نشانهﯼ نزديكي آنها اين است كه قادر بر اعمال فوق الطبيعه هستند يعني كرامات و خوارق عادات دارند. اولياء مصداق «الا ان اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون» هستند، هركس به آنها زحمتي برساند مرتكب معصيتي نسبت به خدا شده است، اگر چه براي فرار از اعتراض فقهاء، صوفيه گفته اند كه وحي و الهامي كه به انبياء مي شود با وحي و الهامي كه به اولياء عنايت مي شود فرق دارد، يعني در مورد اولياء درجهﯼ نازل وحي و الهام است، اما در عمل معتقدند كه جنس وحي و الهام يكي است. و آنچه از كتب صوفيه مستفاد مي شود اين است كه: ولي بواسطه ارتباط نزديك به خدا به مقامي ميرسد كه حجاب بين او و عالم غيب مكشوف مي شود و اولياء در حال خلسه و جذبه به مقام نبوّت و اخبار از مغيبات مي رسند.
و شرط لازم وصول به اين مقام نه علم عمق در حكمت الهي است نه متصف بودن به اعمالي كه در نظر خلق و مطابق عرف و عادت و ظاهر شرع پسنديدهﯼ خلق است و نه رياضت و تجرّد و چيزهائي كه مردم حسن خلق مي نامند، خلاصه آنكه ولي ممكن است واجد همهﯼ اين صفات باشد يا فاقد آنها، تنها چيزي كه شرط لازم است جذبه و بيخودي است كه علامات خارجي فناء (و رهائي از تعيّنات شخصي) است، هركه مجذوب حق شد در حال حيات و پس از مرگ از اولياء محسوب است و نشانهﯼ ولايت او قدرت بر اتيان خوارق عادات و كرامات است. غالباً اولياء به گمنامي زندگي مي كنند و گمنام مي ميرند و به گفتهﯼ هجويري: «از ايشان چهار هزارند كه مكتومانند...» و به عقيدهﯼ صوفيه نظام دنيا متوقف بر اين اولياء است، و سر و بزرگ اولياء قطب و غوث ناميده مي شود، قطب بزرگترين صوفي عهد و حاكم بر اولياء الله است و هر وقت اراده كند در فاصلهﯼ يك چشم به هم زدن جميع اولياء با طيّ الارض از اطراف و اكناف دنيا درگرد او مجتمع مي شوند».
اعتبار ارشاد ولی در سلوک طریقت:
مي گويند: طريقت و راه خدا را بدون رهبري مرشد نتوان پيمود زيرا راه بسيار پر آفت و خطرناك است پس بدون همرهي و رهبري كسي كه اين راه را تا نهايت و مقصد رفته باشد كه او ولي است نبايد رفت.
بي پير مرو تو در خرابات هـر چند سكنـدر زمـاني
پيروزي در اين راه تنها به پيروي از امر و فرمان شخص پير و ولي و مرشد است عمل بر نوشته نتيجه نبخشد. اذكار و اوراد بلكه تمام اعمال بايد به اجازهﯼ شيخ باشد وگرنه يا بكلّي بي تأثير است چنانكه بعضي گفته اند و يا تأثير آن ضعيف بود.
مولوي مي گويد:
پير را بگزين كه بـي پير اين سفر هست بس پر آفت و خوف و خطر
آن رهـي كه بـارها تو رفتـه اي بـي قـلا و وز انـدارن آشـفتـه اي
پس رهي را كه نديدستي تو هيچ هيـن مـرو تنها زرهـبر سـر مپيـچ
گر نباشـد سايهﯼ او بر تو گـول پـس ترا سرگشته دارد بانگ غـول
غـولت از راه افكنـد اندر گزنـد از تو داهي تر دريـن ره بـس بدند
از نبـي بـشـنو ضـلال رهـروان كـه چسان كـرد آن بـليس بـدروان
صد هزاران ساله راه از جاده دور بـردشان و كـردشان ادبـار و عـور
هـركه او بـي مرشدي در راه شد او زغـولان گمـره و در چـاه شـد
بـا هـوا و آرزو كم بـاش دوست چـون يضّلك عن سبيـل الله اوست
ايـن هـوا را نشكـند انـدر جهان هيـچ چيزي همچو سايـه همـرهان
***
باز مولوي مي گويد:
سـايهﯼ يـزدان بـود بنـدهﯼ خدا مردهﯼ ايـن عالـم و زندهﯼ خدا
دامـن او گيـرو رو تـو بيـگمـان تـا رهـي از آفـت آخــر زمـان
كيـف مـدّالظـل نقـش اوليـاست كـو دليـل نور خورشيد خداست
انـدر اين وادي مرو بي اين دليل لا احـب الآفلين گو چون خليل
روز سـايه آفـتـابـي را بـيـاب دامـن شـه شمس تبريزي بتـاب
ره نداني جانب اين سور وعرس از ضياء الحق حسام الدين بپرس
***
و نيز مي گويد:
پـس بـهر دوري وليّـي قائم است تـا قيـامت آزمـايش دائـم است
هـركه را خوي نـكو باشد بـرست هركسي كوشيشه دل باشد شكست
پس امـام حي قائم آن ولـي است خواه از نسل عمر خواه از علي است
مهدي وهادي وي است اي راه جو هـم نهان و هـم نشسته پيـش رو
او چو نور است و خرد جبـريل او آن ولـي كــم از او قنـديــل او
وانكه زين قنديل كم مشكوة ماست نـور را در مرتبـت ترتيـبهاسـت
زانكه هفصد پرده دارد نـور حـق پـرده هاي نـوردان چندين طبـق
از پـس هر پرده قومـي را مقـام صف صفند اين پرده هاشان تا امام
***
خواجه حافظ مي گويد:
من بسر منزل عنقانه بخود بـردم را قطع اين مرحله با مرغ سليمان كردم
***
قطع اين مرحله بي همرهي خضر مكن ظلمات است بترس از خطر گمراهي
***
گذرت بر ظلمات است بجو خضر رهي كه در اين مرحله بسيار بود گمراهي
***
مـگر خضـر مبـارك پـي توانـد كه ايـن تنـها بـدان تنـها رسـانـد
استجابت دعای ولی:
مي گويند: ولي در پيشگاه خدا مستجاب الدعوه است:
مولوي مي گويد:
كان دعاي شيخ ني چون هر دعاست فان است و گفت او گفت خداست
چـون خدا از خود سؤال وكـد كنـد پس دعاي خويش را چون رد كند
سر سپردن و تسلیم کامل مرید سالک به ولی:
مي گويند: سالك بايد اعمال مرشد را اعمال خدائي بداند و هرچه از او صادر مي شود بدون چون و چرا بجا و صواب شمرد دست ارادت و بيعت به او بدهد و در مقام دستورات و ارشادات و اوامر او تسليم محض و سر سپرده باشد و چشم بسته مطيع او گردد و بدون چون چرا اوامر او را امتثال نمايد.
حافظ مي گويد:
به مي سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد
كه سالك بيخبر نبود زراه و رسم منزلها
شيخ عطار در جلد دوم تذكرة الاولياء در ذكر شيخ ابوبكر شبلي كه از كبار و اجلّه مشايخ بوده مي نويسد: «به مجلس خير نساج شد (يعني شبلي در بدو سلوك) و واقعه بدو فر آمد خير او را نزديك جنيد فرستاد پس شبلي پيش جنيد آمد و گفت: گوهر آشنائي بر تو نشان مي دهند يا ببش يا بفروش. جنيد گفت: اگر بفروشم تو را بهاء آن نبو و اگر ببخشم آسان بدست آورده باشي قدرش نداني همچون من قدم از فرق ساز و خود را در اين دريا درانداز تا به صبر و انتظار گوهرت بدست آيد. پس شبلي گفت: اكنون چه كنم؟ گفت: برو يك سال كبريت فروشي كن (با اينكه قبلا از طرف خليفه بغداد، امير دماوند بوده)، چنان كرد چون يك سال برآمد، گفت: درين كار شهرتي و تجارتي درست بردي و يكسال در يوزه كن چنانكه به چيزي ديگر مشغول نگردي، چنان كرد تا سر سال را كه در همه بغداد بگشت و كس او را چيزي نداد باز آمد و با جنيد گفت، او گفت: اكنون قيمت خود بدان كه تو مر خلق را هيچ نيرزي دل در ايشان مبندو ايشان را به هيچ بر مگير، آنگاه گفت: تو روزي چند حاجب بوده اي و روزي چند اميري كرده بدان ولايت رو و از ايشان بحلي بخواه. بيامد و به يك يك خانه در رفت تا همه بگرديد يك مظلمه ماندش خداوند او را نيافت تا گفت: به نيت آن صد هزار درم باز دادم هنوز دلم قرار نمي گرفت، چهار سال در دين روزگار شد پس به جنيد باز آمد، و گفت: هنوز در تو چيزي از جاه مانده است برو و يكسال ديگر گدائي كن. گفت: هر روز گدائي مي كردم و بدو ميبردم او آن همه به درويشان ميداد و شب مرا گرسنه همي داشت چون سالي برآمد، گفت: اكنون ترا به صحبت راه دهم ليكن به يك شرط كه خادم اصحاب تو باشي. پس يكسال اصحاب را خدمت كردم تا مرا گفت: يا ابابكر! اكنون حال نفس تو بنزديك تو چيست؟ گفتم: من كمترين خلق خداي مي بينم خود را، جنيد گفت: اكنون ايمانت درست شد».
در احوال ملاي رومي كه دست ارادن به شمس تبريزي داده است نوشته اند: روزي شمس از ملاي رومي، شاهد (معشوقه) خواست ملا دست عيال خود را گرفته به خدمت شمس آورد، سپس امرد خواست ملا دست فرزند خود را گرفته به خدمتش آورد، بعد شراب خواست ملا بمحلّه يهوديها رفته و ظرفي شراي گرفته به خدمت شمس آورد، شمس بدو گفت: كسيكه صهباي حقيقت نوشيده است او را اين صهبا چه كار اين امر براي امتحان و آزمايش تو از مقام سعهﯼ صدرت و مقام تسلميت بوده است.
عدم اشتراط علوم ظاهری درباره اولیاء صوفیه:
مي گويند: دربارهﯼ ولي، داشتن هيچ گونه علوم اكتسابي و ظاهري شرط نيست همان صفاي قلب و شور و عشق و پيمودن مراحل مقامات و احوال طريقت و رسيدن به مرتبهﯼ شهود و كشف و فناء او را كافي است و به عبارت ديگر علوم ذوقي و كشفي امتياز صاحبدلان است نه علوم كسبي و درسي و لذا نقل مي كنند كه بسياري از اولياي صوفيه در علوم اكتسابي از عوام بوده و با كتاب و دفتر هرگز سر و كاري نداشته اند ولي با داشتن صفاي قلب و شور و حرارت و ذوق و شوق وافر و قوّت نفس و كشف و شهود، دانشمندان بزرگي را مجذوب و پيرو افكار خود ساخته اند.
گويند: شمس تبريزي از اهل علم نبوده و در روش و گفتار بسيار خشن و تلخ بوده با وجود اين ملائي چون جلال الدين رومي را شيفته و دلباختهﯼ خود ساخته بود به حدّي كه او را مظهر تام و كامل خدا مي شمرد و گوئي به مقام پرستش به او ارادت مي ورزد و ديوان ملاي رومي كه معروف به كليات شمس تبريزي است پر از مدح و ستايش شمس است و براي نمونه غزل ذيل نقل مي شود:
پير مـن و مراد من درد مـن و دواي من
فاش بگفتم اين سخن شمس من و خداي من
زتو بحق رسيده ام اي حق حق گذار من
شكـر تـرا ستـاده ام شمس من و خداي من
مات شوم زعشق تو زانكه شه و عالمي
تا تـو مـرا نـظر كني شمس و من خداي من
محو شوم به پيش تو تا كه اثر نمانـدم
شـرط ادب چنين بود شمس من و خداي من
شهپـر جبـرئيل را طاقت آن كجـا بود
كز تو نشان دهد مرا شمس و من و خداي من
حاتم طي كجا كه تا بوسه دهد ركاب را
وقت سخا وبخشش است شمس من وخداي من
عيسي مرده زنده كن ديد فناي خويشتن
زنـدهﯼ جاودان تـوئي شمس من و خداي من
ابر بيـا و آب زن مشرق و مغـرب جهان
صـور بـدم كه مـيرسد شمس من و خداي من
حور قصور را بگورخت برون بر از بهشت
تـخت بنـه كـه مـيرسد شمس من و خداي من
كعبهﯼ من كنشت من دوزخ من بهشت من
مونـس روزگـار مـن شمس من و خداي من
برق اگر هزار سال چرخ زند بشرق و غرب
از تو نشـان كـي آورد شمس من و خداي من
نعرهﯼ هاي و هوي من از در روم تابه بلخ
اصـل كجا خـطا كنـد شمس من و خداي من
از در مصر تا بچين گفته و هاي و هوي من
گفتهﯼ شمس دين بخوان شمس من و خداي من
و نيز در كتاب مثنوي با تجليل و تكريم، شمس را ياد مي كند.
و همچنين شيخ صلاح الدين زركوب قونوي كه از اجلّه اصحاب ملاي رومي بوده و از طرف او مقام شيخي و پيشوائي داشته و خليفهﯼ او بوده مردي امّي و عامي و يكي از پيشه وران ساده بوده است حتي مطابق موازين لغت، درست و صحيح سخن نميرانده است. با اين حال دانشمندي چون جلال الدين رومي نسبت به او كمال عشق و علاقه را داشته و دربارهﯼ خلافت او گفته است:
نيست در آخر زمان فرياد رس جز صلاح الدين صلاح الدين و بس
گـر ز سـرّ سـرّ او دانـسته اي دم فـروكـش تـا نـدانـد هـيچـكس
تا آخر ابيات و در موقع بيماري او گفته:
رنج تن دور از تو اي تو راحت جانهاي ما چشم بد دور از تو اي تو ديدهﯼ بيناي ما
صحت تو صحت جان و جهان است اي قمر صحت جسم تـو بادا اي قـمر سيـماي ما
عافيت بادا تنـت را اي تن تو جان صفـت كـم مبـادا سايـهﯼ لطف تـو از بالاي ما
گلشن رخسار تـو سـر سبـز بادا تـا ابـد كان چرا گاه دلست و سبزهﯼ صحراي ما
رنـج تـو بـر جان مـا بادا مبـادا بر تنـت تا بود آن رنج تو چون عقل جان آراي ما
ولي حق متعال مصلحت نديد كه پيش بيني و آرمان جلال الدين رومي را در خلافت صلاح الدين در آخر زمان تحقق بخشد و همچنين دعاي او را در عافيت از بيماري مزبور اجابت فرمايد لذا صلاح الدين در حيات خود جلال الدين بهمان بيماري درگذشت و جلال الدين در مرثيهﯼ او هم ابياتي سروده است.